چه پست جالبی بود. می گفتید، یک مرغی، گوسفندی، شتری میکشتیم، جناب روزنامهنگار طناز! من اولین بار، علی خدایی، همشهری ام !، را در شوشتر دیدم، کارگاه فهم معماری بود و خدایی عزیز هم یک جلسه معماری و ادبیات داشت. بعد از آن، روزهای اول آبان، در گرگان بازهم در همین کارگاه، دیدمش و یک عکس خوب هم باهم گرفتیم. اینو گفتم که پز داده باش;):))
3 خبرونظر:
يعني كسي هست كه اينقدري كه من دوست دارم_نديده و حسرت كشيده_ دوست داشته باشه؟
به قول خودت ما نمي دانيم...
نه.من مثل خيلي از بد شانس هاي روزگار توانايي آشنايي با همچين آدمي رو نداشتم....
فكر كردم منظورم واضحه...ببخش كه مثل تو...!!
منظورم خودت بودي...ببخشيد
چه پست جالبی بود. می گفتید، یک مرغی، گوسفندی، شتری میکشتیم، جناب روزنامهنگار طناز!
من اولین بار، علی خدایی، همشهری ام !، را در شوشتر دیدم، کارگاه فهم معماری بود و خدایی عزیز هم یک جلسه معماری و ادبیات داشت. بعد از آن، روزهای اول آبان، در گرگان بازهم در همین کارگاه، دیدمش و یک عکس خوب هم باهم گرفتیم. اینو گفتم که پز داده باش;):))
ارسال يک نظر