دوشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۰۸

رخوت خوش‌بو


پونه ابدالی


علی نشسته بود روی صندلی، قوطی آبجوی اش را میان پاهایش گذاشته بود و سیگار می‌کشید. چراغ قوه را روی صورت صبا گرفته بود و آن را یکی در میان روشن و خاموش می‌کرد.
صبا کنار در، روبه روی علی، نشسته بود روی زمین.هسته های آلبالو را تف می‌کرد جلوی پای علی. هرازگاهی از لای در به ته سالن تاریک، به اتاق روبه رویی ، نگاهی می‌انداخت و برمی گشت رو به علی. علی جابه جا شد، نور را چرخاند روی پاهای سفید صبا که از زیر دامنش بیرون زده بود. خاموشش کرد.
صبا پرسید:
- امشب زری می‌آد؟
برگشته بود و از لای در بیرون را نگاه می‌کرد. علی سیگارش را توی پوست سیبی که روی میز افتاده بود خاموش کرد و گفت:
« آره! همه اینجان به خاطر اون»
صبا صدای قوطی را شنید که میان دست های علی له شد. پرت شد گوشه‌ی اتاق، کنار سطل. بی هوا گفت:
«چند ساعته برقا رفته؟»
سایه‌ی علی، بلند و چهارشانه، نزدیکش شد. نشست کنارش. صبا گرمای بازوی علی را کنار بدنش حس کرد. علی گفت:
« امشب همه هستن. آقای دکتر هم می‌آد. اون تنبک زنه هم هست. چی بود اسمش؟ پیوند.»
کنار صبا جابه جا شد. زانوهایش را توی بغلش جمع کرد.سرش را تکیه داد به دیوار. پوست نازک کنار انگشتش را با ناخن می‌خراشید. صبا ساکت بود.علی گفت:
« حالا چرا اینقدر اخم کردی؟»
گوش می‌داد صبا.صدای غلتیدن تاس روی تخته نرد، صدای چیدن مهره ها و شاخ و شانه کشیدن مردان برای هم. صبا در را کیپ کرد. علی گفت:
« امشب موهات خیلی قشنگ شده.»
صبا نگاهش کرد، برق چشمهای عسلی علی را یک لحظه در تاریکی دید.گفت:
« خوبه! همه هستن امشب. از مامانت خبر داری؟»
علی خندید. کناره‌ی انگشت شستش را با دندان می‌جوید. گفت:
« آره. امروز صبح زنگ زد. گفت خوش باشین. خودش خوشه.ما هم باید باشیم.»
صبا گفت:
« می‌دونه زری هم هست؟»
علی شانه هایش را بالا انداخت:
« اگر هم می‌دونست به روی خودش نیاورد»
علی ایستاد و در را باز کرد. صبا نگاهش کرد. باز چراغ قوه را توی چشم هایش روشن کرد. صبا دستش را پس زد.علی گفت:
« ودکا یا ویسکی؟»
« هیچ کدوم . فردا کلاس دارم»
« ول کن باباکّشتی مارو. امشب اینجایین تا صبح»
« چطور؟»
علی بدون آنکه جواب بدهد از اتاق بیرون رفت.
صبا صدای ضربه های مداومی را که به در می‌خوردند، شنید.تق تق پاشنه‌ی کفش ها.بوی عطری شیرین و سنگین. صدای خنده ای که دل صبا را لرزاند. علی با دولیوان توی هال ایستاده بود.
صبا به نور کمرنگی که از اتاق انتهای سالن بیرون می‌زد نگاه می‌کرد و به صداها گوش می‌داد.
به مادرش فکر کرد، حالا چه می‌کرد؟ خواب بود یا بیدار؟ به ساعتش نگاهی انداخت. حتما الان آن جا باید صبح باشد. چرا دلش نمی‌خواست از این شب نشینی ها چیزی به مادرش بگوید؟ نمی‌دانست.
علی کنار در آمد. لیوان ها را دستش داد ،نگاهش نکرد، برگشت، دست در جیب رو به اتاق انتهای سالن می‌رفت.
بست اول را حتما آقای دکتر می‌چسباند، علی این طور می‌گفت. همیشه همین طور بود. آقای دکتر ساقی بود. با کت و شلوار می‌آمد، پیژامه اش را زیر شلوارش می‌پوشید. می‌نشست بالای اتاق، بست می‌چسباند.
علی اینها را می‌گفت. صبا نمی‌خواست ببیند. علی موبه مو تعریف می‌کرد.انگار خودش ساقی بود. صبا فقط بو می‌کشید، سنگین و تلخ. سرش گیج می‌رفت.
زری را اولین بار در خانه‌ی آقای دکتر دیده بود. بچه بودند.علی زیر میز نهارخوری می‌رفت و زیر دامن خانم ها را نگاه می‌کرد که زری مچش را گرفته بود. صبا خندیده بود.
از موهای زری خوشش می‌آمد، مشکی مثل شبق. بلند و پر روی بازوهای لختش می‌ریخت. دامن کوتاه می‌پوشید. با صبا می‌رقصید. صبا رقصیدنش را دوست داشت. شب هایی که از ترس صدای موشک و بمب همگی مجبور بودند توی زیرزمین خانه دور هم بنشینند و شمع روشن کنند و به رادیو های کوچکشان گوش بچسبانند، زری برایشان شعر می‌خواند: تو که ماه بلند آسمونی...
از همان موقع ها بود که پدرش زری را بیشتر نگاه می‌کرد، از همان موقع ها بود که زری بیشتر کنار دست پدرش می‌نشست، بیشتر می‌خندید.
روی میز دست کشید، پاکت سیگار علی را پیدا کرد، یک نخ بیرون کشید، روشنش کرد. به نور نارنجی و آبی نوک سیگار نگاهی کرد، لیوانش را برداشت، نشست جای علی. لیوان را بالا آورد و تکان داد، نور چراغ قوه یخ ها را روشن کرد. علی گفت:
« به سلامتی ملکه‌ی خودم، ملکه‌ی صبا»
صبا خندید. لیوان را بالا برد و سرش را تکان داد و باز خندید. علی در را باز گذاشت. سالن خالی بود. صبا پرسید:
« زری چی پوشیده؟»
« شلوار تنگ با بلوز یقه باز»
« خوبه. دیگه دامن کوتاه نمی‌پوشه»
صبا لیوان را سرکشید، چشمهایش اشک افتاد. به علی نگاه کرد که روی میز نشسته بود و با چراغ قوه ور می‌رفت. علی گفت:
« امشب نشسته کنار دست بابات، آخه امشب بابات ساقیه»
صبا دستهایش را دور بازوهایش حلقه کرد. علی لیوانش را روی زانویش گذاشته بود ونور چراغ قوه را روی سقف می‌گرداند. صبا پیشانیش را گذاشت لبه‌ی میز.
توی سالن خانه می‌دویدند. زیر پارچه های سفیدی که روی مبلها کشیده بودند قایم می‌شدند. وقتی همه لم می‌دادند به مخده ها و چای و نبات می‌خوردند، پیوند سر می‌رسید، تنبکش را ازتوی جعبه اش در می‌آورد. شش و هشت می‌زد. مادرش آواز می‌خواند، زری هم می‌خواند، پشت بند صدای مادرش، زیر و نازک. هرچه کرد یادش نیامد چه می‌خواندند. علی نگاهش به سقف بود. گفت:
« می‌گن حامله است.»
صبا گفت:
« خب؟ کی اهمیت می‌ده؟»
علی من و من کنان گفت:
« بقیه می‌گن، می‌گن خونه‌ی شما زیاد می‌آد»
صبا بلند گفت:
« شوهر داره نمی‌بینی؟»
علی پوزخند زد:
« هه! شوهرش؟ اون که ...»
گفت:
« بابات خیلی خوش اشتهاس»
صبا زیر لبی گفت:
« خفه شو!»
آمد و روبه روی علی نشست.علی نگاهش نکرد. چراغ قوه را از دستش گرفت و گوشه‌ی اتاق انداخت. علی ساکت ماند. صدای تنبک پیوند بلند شده بود، حالا پدر علی بود که می‌خواند: از برت دامن کشان...
« برو خودت ببین. فقط یه قدم فاصله است.»
صبا سرش را گذاشت روی زانوی علی.
زری کنار پدرش نشسته بود، لم داده به همان بالشی که پدرش لم می‌داد. لاک قرمز داشت. انبر کوچک نقره‌ای را دستش گرفته بود و با خاکستر منقل ور می‌رفت.
گرمای نفس‌های علی را روی گردنش حس کرد. سرش را بالا آورد. علی گفت:
« بابام گفت که بابات می‌خواد بفرستت بری پیش مامانت»
صبا نگاهش کرد.
« چرا چیزی به من نگفتی؟»
صبا گفت:
« حرفه . حرف‌های پا منقلی»
علی تند گفت:
« می‌خوای بری که چی؟ که فرار کنی؟ که زری را نبینی؟ کثافت‌کاری‌های بابات را...»
صبا زیر لبی گفت:
« بسه دیگه»
علی سیگاری روشن کرد و رفت کنار پنجره. صبا صدایش کرد. علی خندید. از همان خنده‌هایی که صبا دوست نداشت. کوتاه و پرصدا.
صبا دراز کشید روی زمین. سرش گیج می‌رفت. مادرش می‌خندید. چرا هیچ وقت چیزی نمی‌گفت؟ چرا زری را از خانه‌اشان بیرون نمی‌کرد؟ به سقف نگاه کرد. چیزی معلوم نبود. انگار یک حفره‌ی سیاه.
با علی نشسته بودند توی اتاق، ماشین‌های کوچکشان را روی حاشیه‌ی پرگل فرش جلو و عقب می‌بردند. علی جای پدرش می‌نشست. روی خاکستر منقل شکل درست می‌کرد. ادای پدرش را در می‌آورد، صبا کنار علی لم می‌داد، بلند بلند می‌خندید.
علی نزدیکش آمد. صدایش می‌کرد. صدایش دور بود. بوی سیگار می‌داد. بوی تریاک. بوی ادکلن‌های مردانه.



آبان 1384

جمعه ۴ ژانویهٔ ۲۰۰۸

شیر صبحگاه

(این داستان به عنوان برنده‌ی دوم جشنواره‌ی داستان‌های ایرانی، مشهد، برگزیده شده است)
نسیبه فضل‌اللهی



دیشب، دوباره بچه توی اتاق خودش نخوابید. پهلوی زن دراز کشید و مثل همیشه لگد نزد. صبح، شیر نداشتند. زن پرسید: «چی بخوریم؟»
بچه گفت: «من با سوزی خوردم.» زن هم رفت توی تراس، صندلی گذاشت و همان جا نشست. خواست سیگار بکشد که بچه نشست دم در تراس. گفت: «سوزی نیست.» زن به بچه نگاه نکرد. گردنش را خاراند و خمیازه کشید. گفت: «حتما هست. تو اتاق نخوابیده؟»
بچه گفت: «نیست. دیشب هم نبود.» زن سوتی زد و سیگارش را روی تشک داغ صندلی گذاشت. بی‌حال پا شد و توی هال رفت. دم‌پایی‌های توی هال را نپوشید و دنبال سوزی گشت. پرسید: « کجا انداختی‌اش؟» بعد در حمام و پاسیو را باز کرد و زیر مبل‌ها سرک کشید. گنج‌هایی که از هفته‌های پیش، ناگهانی غیب شده بودند با قبراقی زیر مبل‌ها افتاده بودند و منتظر بودند. یک عنکبوت مرده با دست و پاهای بلند، کنار جوراب پاریزینی افتاده بود که حتما سوراخ بود یا روی سوراخ‌هایش پر از لاک‌های رنگی بود. دوباره پرسید: «خب کجا انداختی‌اش؟» اما بچه جواب نداد، زن برگشت ببیند دوباره بچه چش شده که جواب نمی‌دهد، که یکدفعه عنکبوت تکانی خورد. ترسید و سرش را محکم به پایه کهنه‌ی مبل زد. باد از لایِ بازِ درِ تراس، مرده‌های زیر مبل را تکان داد و زن هیچ کدامشان را ندید. از زیر مبل آرام آرام بیرون آمد و بچه را پشت سرش ندید. صدا زد: «پس کجایی؟» صدایی از بچه درنیامد. زن هم انگشت‌هایش را یکی یکی شکست و روی مبل نشست. هال پُر و شلخته بود. فکری شد بلند شود آب بخورد بلکه یواش یواش از رخوت دنیا بالا کشیده بشود که یکی در زد. رفت دم در. چشمی در تاریک بود. کسی که از بامزگی تا نداشت انگشتش را به سوراخ چشمی چسبانده بود و حتما هم می‌خندید. در را باز کرد و حوری پرید داخل. گفت: «دِ بجنب.» رفت نشست کف هال. زن گفت: «سال نو مبارک» و در را بست. حوری گفت: «غذا نمی‌خورم. بگیر بشین یک ساعت دیگه هم می‌رم.» زن نشست، پرسید: «مگه ساعت چنده؟»
حوری گفت: «ظهره.» زن کرکر خندید، گفت: «ما را بگو که تازه می‌خواستیم صبحونه بخوریم!»
حوری گفت: «یک ساعت بخر صبح به صبح به این بچه غذا بده خودتم تا شب کپه کن.» زن به شست‌اش نگاه کرد که نصف ناخن‌اش لب پر شده بود، گفت: «کپه‌ی کجا؟ کلی کار دارم.»
حوری گفت: «تو همیشه کار داری.» زن، شکستگی ناخنش را جوید و صافش کرد، پرسید: «یعنی ندارم؟»
حوری گفت: «توهمش رو داری. وگرنه کار نداری.» زن هم چیزی نگفت. فقط انگشت‌هایش را به هم قلاب کرد و چشم‌هایش را بست. هر چه فکر کرد یادش نیامد کی بهش گفته بود روی دررفتگی‌های جوراب باید لاک بمالد. حوری گفت: «بچه کجاس؟»
زن گفت: «سوزی گم شده.» بعد یکدفعه یک عنکبوت مرده یادش آمد که دست و پاهایش را بالا گرفته بود و کنار یک جوراب شیشه‌ای مرده بود. حوری گفت: «سوزی دیگه کیه؟»
زن گفت: «ولش کن.» بلند شد توی آشپزخانه رفت و نفسی کشید. فکر کرد همیشه کسی بالای سر حوری چهارزانو نشسته و از بالا نخ‌های پوسیده‌ی دست و پایش را تکان می‌دهد. پرسید: «چیزی می‌خوری؟»
حوری گفت: «آب.»
زن در یخچال را باز کرد، نور زرد یخچال به صورتش تابید. از صبح، صورتش را نشسته بود. همه‌ی اکلیل‌ها تو موهایش رفته بود و فقط یکی از پلک‌هایش سایه داشت. از پشت بسته‌ی یخ‌زده‌ی قارچ‌ها یک شیشه‌ی کوچک بیرون آورد. G بزرگِ کاغذِ نقره‌ای شیشه به بازوی چاق «قارچ سینا» چسبیده بود و برای همیشه همان جا می‌ماند. زن گفت: «غیر آب چی؟» شنید بچه توی هال دوید و داد زد: «خرگوشه خوابه.»
حوری گفت: «چی شد؟» زن ناخن شکسته‌اش را مکید و شیشه را تکان داد، گفت: «خرگوشه خوابه.»
حوری گفت: «خرگوش چیه؟» زن به دیوار هال نگاه کرد، پرسید: «بریزم؟»
حوری گفت: «دیونه‌خونه‌اس به خدا.» زن هم توی لیوان‌ها یخ انداخت و پُرشان کرد. حوری گفت: «بریم توی تراس؟»
زن پرسید: «اینجا نخوریم؟»
حوری گفت: «نه. اینجا جائه؟ حداقل بریم توی تراس.» توی تراس باد می‌آمد. زن صندلی را هل داد. سیگار از روی تشک صندلی لیز خورد و افتاد. حوری گفت: «چه بادی» و لیوان‌اش را تکان داد. یخ‌ها به دیواره‌ی پُر لَک لیوان می‌خوردند و آب می‌شدند. زن پرسید: «بریزم؟»
حوری گفت: «عجله داری؟ یه کم صبر کن.» زن طوری که هیچ کس نشنود اما حوری بشنود، پرسید: «خبریه؟» حوری به بیابان روبروش خیره شد که از هیچ طرف به جایی محدود نبود، اما بی‌خبریش مثل سدی بود که فقط یک لحظه تا ترکیدن مهلت داشت. گفت: «خبر نی نی!»
زن خندید، گفت: «جدی؟»
حوری گفت: «جدی!»
زن شنگول شد، گفت: «پس می‌ریزم.» باد، یخ لیوان‌ها را تکان داد. شیشه‌ی لیوان‌ها جرینگی کرد و باد از نا افتاد. بچه توی هال ایستاده بود و عروسک‌اش را به دیوار می‌زد. زن گفت: «این سوزیه.»
حوری برگشت و بچه را دید. گفت: «بذارم بمونه؟»
زن گفت: «دوست داری بذار بمونه.» حوری گوشش را به دیواره‌ی سرد لیوان گذاشت، گفت: «سخت نیست؟»
زن گفت: «شاشیدن هم سخته.»
حوری گفت: «پس نمی‌خوام.»
زن گفت: «مجبوری.» پاهایش را دراز کرد و گردنش را روی قلاب دستهایش گذاشت، گفت: «آخرش که چی؟ آخرش که می‌خوای.»
حوری گفت: «نه. آخرش هم نمی‌خوام.»
زن گفت: «فکر می‌کنی. ساده دلی.»
حوری گفت: «نیستم. دوسش دارم اما نمی‌خوام.» زن شانه‌اش را بالا انداخت، گفت: «تو که فکراتو کردی. از من چرا می‌پرسی؟»
حوری با انگشت‌های پاش به کپل زن زد، گفت: «فکر کجا؟ تازه تو بزرگ‌تری. بچه هم داری.»
زن بلند شد و نشست، گفت: «خر هم بزرگه. نیست؟»
حوری خندید، گفت: «بچه هم داره.» یکدفعه بچه با عروسکش به شیشه‌ی تراس کوبید. زن از بچه پرسید: «می خوای بیای اینجا؟» بچه سرش را تکان داد، گفت: «سوزی جیش کرده.»
حوری گفت: «دوباره چی می‌گه؟» زن در را باز کرد، گفت: «غذا می‌خوای؟»
بچه گفت: «سوزی جیش کرده.» زن وا رفت، گفت: «دوباره کجا؟» بچه دست مالید به یک جایی‌اش. حوری نگاه کرد به بچه، گفت: «تف به گربه‌ی سیاه.» زن اخم کرد. پشتش را به حوری کرد و گفت: «به روش نیار.»
بچه گفت: «سوزی جیش کرده» بعد روی گردی شاش تازه نشست. زن گفت: «نشین. برو تو حمام.»
بچه جیغ زد: «سوزی هم باید بیاد.»
زن گفت: «سوزی هم بیار.» سه تایی رفتند حمام. حوری پرسید: «چائی بذارم؟» زن از حمام داد زد: «بذار.» چایی دم کشید و از حمام برگشتند. سوزی کف خیس حمام افتاده بود و آب آرام آرام اسفنج شکمش را پر می‌کرد. حوری گفت: «فنجونا کجاس؟» زن از اتاق سرک کشید، گفت: «یخچال کجاس؟»
حوری گفت: «خب خب.»
زن آرام گفت: «سمت چپ‌اش.» بچه را روی غاز پادری نشاند و یک شورت سفید از زیر بالش بیرون آورد. حوری گفت: «دیدم.» بچه به زن نگاه کرد. دست‌اش را گذاشت یک جایی و فشار داد. زن گفت: «برا آتی نریز.» دست آتی را هم برداشت. آتی پرسید: «چیو؟» زن پای آتی را از پاچه‌ی شورت درآورد وگفت: «چائی.» آتی لگد زد، گفت: «منم می‌خوام.»
حوری گفت: «بابا تکلیف ما رو معلوم کنین.» زن انگشت‌اش را رو به چشم آتی گرفت. هاری از آتی رفت و لب برچید. زن گفت: «خب بریز.»
حوری گفت: «بیاین تو آشپزخونه.»
زن گفت: «هال که بهتره.»
حوری نق زد: «کجاش بهتره؟ پای سگ توش می‌شکنه. مونده عن و گه‌تونم اینجا بریزین.»
آتی پرسید: «گه دیگه چیه؟»
زن نشست. سرش را پایین انداخت، گفت: «حرف بده.» بعد به حوری گفت: «بفرما.»
حوری گفت: «خوردنیه.» آتی به حوری نگاه کرد، پرسید: «تو هم خوردی؟»
حوری گفت: «زیاد. همه می‌خورن.»
بچه گفت: «من که نخوردم.»
زن فنجان چایی‌اش را برداشت و فوتش کرد، گفت: «نمی‌خوری هم.»
حوری به آتی گفت: «ساعت داری؟» آتی شانه‌هایش را بالا انداخت و خندید. حوری هم بازوی لخت آتی را گرفت و گاز زد. بعد با خودکار دو طرف دایره‌ی گاز، دو تا خط باریک کشید و آنها را بهم وصل کرد. داخل دایره هم، دو تا عقربه‌ی هم اندازه کشید. آتی چایی‌اش را خورد اما حوصله‌اش قد نداد و رفت. حوری گفت: «اینا رو بلند کردی؟» فنجان‌اش را بالا گرفت و تکانش داد. زن گفت: «خریدم.»
حوری گفت: «خودتی! اینا سرویس هتله.»
زن گفت: «هتل بابات!»
حوری پاهایش را دراز کرد و انگشت‌هایش را چرخاند، گفت: «جدی می‌گم.»
زن گفت: «پول بالاش دادم.» حوری نیم‌خیز شد و اکلیل روی بینی زن را برداشت، گفت: «از بس خری. می‌رفتی هتل انقلاب، کاپوچینو می‌خوردی بعدش هم فنجوناش رو می‌ذاشتی تو کیف‌ات.»
زن گفت: اینبار که تو رفتی، بخور. بعد هم فنجوناش رو بذار تو کیف‌ات.» آن وقت آتی دوباره توی آشپزخانه دوید. گفت: «حوری، خرگوشه خوابه.»
حوری تشر زد: «بشین چائیت رو بخور.»
آتی گفت: «سوزی هم می‌خواد.»
حوری گفت: «دهن ما رو...»
زن گفت: «بی‌ادب.» برگشت رو به آتی، پرسید: «ماهی‌ات کجاس؟»
آتی گفت: «خوابیده.»
زن گفت: «نبر تو اتاق. نگفتم نبر اون جا؟»
آتی که رفت، حوری خندید. گفت: «همه تون شاهکارین.»
زن روی کاشی‌های کف آشپزخانه خوابید، گفت: «نی‌نی رو نگفتی.»
حوری گفت: «نی‌نی چیه؟» شکم‌اش را هم خاراند. نور از گوشه‌ی پنجره‌ی آشپزخانه، روی مگس کوچکی می‌تابید که در نور روز، روی در کابینت خوابیده بود و پاهایش را از پشت بهم می‌مالید. زن نوک انگشت‌اش را خیس کرد و دانه‌های شکر را از پای یخچال جمع کرد و مکید. حوری پرسید: «تلویزیون کجاس؟»
زن گفت: «فروختیم.»
حوری گفت: «به سلامتی. روزنامه هم که نمی‌خری.» زن به تیرهای سقف نگاه کرد، گفت: «مگه خبریه؟»
حوری گفت: «نه چندان.»
زن چشم‌هایش را بست، گفت: «چه بهتر.»
حوری گفت: «ساده دلی.»
زن از جا پرید، پرسید: «من و ساده‌دلی؟»
حوری گفت: «عوض اون موقع که مثل انترا برنگردی به من بگی ساده‌دلی.»
زن تیر شد تا بگوید: «چقدر خری.» اما عوضش گفت: «هنوز بچه‌ای.»
حوری گفت: «چه بهتر.»
آتی از اتاق داد زد: «بیارم؟»
حوری گفت: «چیو؟»
آتی گفت: «ماهیو؟»
زن گفت: «بیار.» بعد آتی آرام آرام از اتاق در آمد. حباب کوچکی دست‌اش بود که تا گردن پر از آب بود. ماهی زردی ته حباب دراز کشیده بود. حوری گفت: «نیوفتی!»
آتی گفت: «من بزرگ‌ام.» اما دوباره یواش آمد. زن گفت: «بذار اینجا.» حوری توی حباب سرک کشید، گفت: «اِ این که مرده.» زن هم نگاه کرد. آتی یواش گفت: «نمرده. خوابیده.»
حوری گفت: «مرده عزیزم.» انگشت‌اش را توی آب برد و تکان داد. آتی به زن نگاه کرد، پرسید: «مرده؟»
زن گفت: «نه. خوابیده.»
حوری گفت: «مسخره، خوابیده یعنی چی؟ همیشه حقیقت رو به بچه بگو.»
زن گفت: «یعنی کوری نمی‌بینی خوابیده؟» حوری بلند شد، فنجانش را روی سینک چرب آشپزخانه گذاشت و به اتاق رفت. آتی روی زمین نشسته بود. سوزی خیس را از حمام آورده بود و به لبش ماتیک می‌مالید. حوری گفت: «برات ماهی بخرم؟»
آتی گفت: «خودم دارم.» حوری نشست. آرام گفت: «اون که مرده.» آتی سرش را بالا انداخت گفت: «نچ، خوابیده.»
زن داد زد: «گوشی.» حوری جلد توی آشپز خانه آمد، پرسید: «کیفم کجاس؟» زن با سر گفت هال. تا به کیف رسید صدای زنگ قطع شد. گوشی‌اش را در آورد و لبخند زد. گفت: «شازده بود.» آتی از توی اتاق داد زد: «من‌ام حرف می‌زنم.»
زن گفت: «دیگه قطع شده!» حوری آمد داخل آشپزخانه. جست زد و روی سنگ اُپن نشست. گفت: «پس کی تلفن می‌خرین؟»
زن گفت: «مگه قراره بخریم؟»
حوری گفت: «نع. تلویزیونو که می‌فروشین. تلفن هم نمی‌خرین. عدل هم اومدین وسط صحرا خونه خریدین. دلتون هم حتما خوشه؟»
زن خندید، گفت: «پس چی.»
حوری گفت: «مرض.»
آتی داد زد: «مرض حرف بده؟»
حوری گفت: «نه یعنی مریضی مثل تب.»
زن پرسید: «می گی چیکار کنیم؟»
حوری سیاهی زیر ناخن‌هایش را پاک کرد، گفت: «از گفتن من گذشته.»
زن گفت: «پس تمومه.»
آتی توی اتاق به سوزی گفت: «من مامانتم، بچه‌ی بی‌ادب نباش.»
زن گفت: «حالا که خبری نیس.»
حوری گفت: «بی‌خبری هم لابد خوش خبریه؟» زن دستش را توی موهایش فرو برد و به اکلیل‌های رو دستش فوت کرد، گفت: «که هست. مثل ماهیه که خوابه.» یکهو حوری خندید. با دست کوبید به زانوهایش. زن پرسید: «شازده کی می‌یاد؟»
حوری گفت: «بی‌خبرم.» زن نیم‌خیز شد، پرسید: «یه چیزی بریزم؟ پیتزا هم داریم.» حوری پرید پائین، گفت: «نع، حتما هم مال دیشبه؟»
زن گفت: «دیشب دیگه چیه؟»
حوری گفت: «دیشب همون جاست که اکلیل‌هاش رو موهات مونده.»
زن صاف نشست و دیگر به موهایش دست نزد. می‌توانست از حوری انتقام بگیرد. یک روز که نقاشی می‌کرد حوری را روی کاسه‌ی توالت می‌کشید. باد پرده‌ی پلاستیکی دستشویی را کنار می‌زد و ران‌های پلاسیده‌اش پیدا می‌شدند. حوری گفت: «شاید برم دکتر. لباسم کجاس؟» زن لباس‌ها را آورد، گفت: «پس می‌خوای بمونه!»
حوری گفت: «نمی دونم. یعنی نیگرش دارم؟» لباسش را گرفت و دکمه‌هایش را بست. زن به لباس حوری زد، گفت: «میل خودته. لباست هم قشنگه.»
حوری لب‌هایش را لیس زد، گفت: «تو چی می‌گی؟ همه شو بستم؟»
زن سرش را تکان داد، گفت: «من؟»
حوری گفت: «آره.»
زن گفت: «پس بندازش.»
حوری گفت: «واقعا بندازم؟»
زن گفت: «اگه نندازیش، همیشه دستش رو می‌ذاره دم سوراخ آلیس در سرزمین عجایب»
حوری خندید و زن را ماچ کرد. تو راه‌پله‌ها دوباره یاد «آلیس در سرزمین عجایب» افتاد و خندید. زن در خانه را بست و زنجیرش را نینداخت. روی مبل پخش شد. داشت چرت می‌زد که آتی از اتاقش در آمد. به زن نگاه کرد. حرفی نزد. چیزی نخواست. نگفت گشنه‌ام. آب نخواست. محل نگذاشت. ماهی‌اش را توی اتاق نبرد. فقط به زن نگاه کرد. به آرام‌ترین نقطه در چشم‌های زن نگاه کرد. وقتی خسته شد روی شکم زن خوابید. زن تا صبح گریه کرد. چون کسی که همیشه روی سر حوری چهارزانو می‌نشست حالا داشت تو حمام خانه‌شان دوش می‌گرفت و بلند بلند آواز می‌خواند.

فروردین هشتاد و پنج

چهارشنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۰۸

پُست ساعت دو

علیرضا محمودی ایرانمهر



توی تاریکی دراز کشیده‌ام و به صدای له شدن برف زیر پوتین‌ها گوش می‌دهم. دارد نزدیک می‌شود. حالا لبه‌ی چادر را پس می‌زند و آسمان را وسط تاریکی می‌بینم. سرخ کمرنگ است.
ـ پاشو، ساعت دو ئه .
ـ دو نشده .
ـ تا حاضر بشی دو شده، پاشو.
ـ با اورکت خوابیدم، برو خودم می‌آم.
کله‌ی کوچکش رنگ‌پریده است. ماه پیش که آمد، کمی سبزه بود، اما به مرور دارد بی‌رنگ می‌شود. مادرش دو ماه پیش مرده. سرش را از چادر بیرون می‌برد. لوله‌ی تفنگ به کلاهخودش می‌خورد و صدای یقلاوی خالی می‌دهد. بوی مربای ترشیده می‌دهد. صدای قدم‌هایش دور می‌شود، اما بوی ترشیدگی باقی مانده است. به ساعتم نگاه می‌کنم. هنوز دو دقیقه مانده. حالا توی تاریکی نشسته‌ام و دست‌هایم دنبال پوتین‌ها می‌گردند. خیس و سرداند. دو هفته است که خشک نمی‌شوند. شاید اگر سعی کرده بودم، می‌توانستم بخوابم. تمام شب به صدای پوتین‌ها روی برف گوش می‌دادم، اما حالا خوابم می‌آید. دوباره دارد نزدیک می‌شود. نیم‌خیز از چادر بیرون می‌روم.
بیرون برف صورتی تازه تپه‌ها را پوشانده. میان برف‌ها صورتش حتا بی‌رنگ‌تر است. شانه‌های اورکتش تا روی سینه، خیس است. فانوسقه را روی اورکت‌ام می‌بندم. بند تفنک را که برای ایستادن روی شانه‌اش تا آخر تنگ کرده، شل می‌کنم. کلاه آهنی را از سرش بر می‌دارد. زیر آن، کلاه اورکت هم روی سرِ کوچکش چسبیده و چروک شده. حالا روی این برف‌های نرم هستم. صدای افتادن لبه‌ی چادر از پشت سرم می‌آید. صدای پای خود را می‌شنوم و می‌فهمم، دارم راه می‌روم. به سیم‌های خاردار نزدیک شده‌ام. اینجا کوره‌ی کوچک آهنی همچنان می‌سوزد. شب‌ها آن را با روغن سیاه پر می‌کنیم و گرم می‌شویم. باد سرد مثل هر شب از کوه‌ها‌ی پشت سر می‌وزد و دود سیاه را به آن طرف سیم‌های خاردار می‌برد، انگار دودش در همه‌ی دنیا پخش می‌شود .
برف تازه روی چادر را پوشانده. به نظرم از توی چادر صدای گریه می‌آید. شاید دوباره عکس مادرش را توی تاریکی از جیبش در آورده. توی جیب‌های گود اورکتم دنبال سیگار می‌گردم. دایره‌ای از برف دور کوره آب شده. حالا نزدیک‌تر شده‌ام. دست‌هایم به طرف کوره دراز شده‌اند و موج گرما را احساس می‌کنند. اینجا زمین زیر پوتین‌هایم گلی و نرم است. زمین به پایم می‌چسبد. سرم را طرف دودکش کوره می‌گیرم و دود سیگار را بیرون می‌دهم. پشت سرم، از بالای تپه، صدای بی‌وقفه‌ی موتورهای تلمبه‌خانه می‌آید. موتورها همیشه کار می‌کنند و نفت سیاه را توی لوله‌ها هل می‌دهند. دو خط موازی لوله، روی کوه‌های رو به رو در نور برف پیداست. شاید اگر خوب گوش کنم، صدای توی لوله‌ها را بشنوم. نفت به آن طرف کوه‌ها می‌رود و جایی می‌سوزد. اینجا دور تا دور تپه چند لایه سیم خاردار کشیده‌اند. مخزن گرد تلمبه‌خانه بالای تپه، مثل توپی سفید است.
سیگار را روی برف‌ها می‌اندازم. اولین سیگار نیمه شب تأثیر ملایمی دارد. پشتم گرم می‌شود. حتما زمانی پشت به کوره چرخیده‌ام و حالا کُره‌ی سفید رو به رویم، آن بالا است. زیر تپه، کانکس استوار است. سربازی که من به جایش آمده‌ام پشت همان کانکس خودش را کشت. لوله‌ی تفنگ را توی دهانش گذاشته و ماشه را کشیده. گلوله از توی مغزش گذشته و خورده به لبه‌ی سقف کانکس. از آن سرباز فقط همین سوراخ کنار سقف باقی مانده. توی جیب‌هایم دنبال سیگار دیگری می‌گردم. ته جیب، انگشتانم عکس‌ها‌ی ترک خورده را لمس می‌کند. دوست ندارم دوباره نگاه‌شان کنم. حالا سیگارم روشن شده است و کنار کپه‌ی کوچک برفی، دورتر از کوره، ایستاده‌ام. برف‌های پای کپه را کنار می‌زنم. برزنت یخ‌زده پیدا می‌شود. آن را کنار می‌کشم. بشکه‌های روغن کنار هم چسبیده‌اند. توی برف زانو می‌زنم و دستم لای بشکه‌ها را می‌گردد. بسته‌ی کوچک و کهنه پیچ‌شده را پیدا می‌کنم. دوباره کنار آتش ایستاده‌ام. دارم پارچه‌ی دور بسته را باز می‌کنم. پنجره‌ی کانکس تاریک است. استوار تا صبح بیدار نمی‌شود. حالا بسته باز شده و رادیو توی دست‌هایم است. روشنش می‌کنم. همهمه‌ی ضعیفی بلند می‌شود. انگار بادی که از سمت تپه می‌آید توی آن می‌پیچد.
بند رادیو را به گردنم می‌اندازم. دست‌هایم آزاد شده و به سمت کوره دراز شده‌اند. صدای آدم میان امواج رادیو می‌آید و می‌رود. باد بیشتر شده. ابرها در آسمان روشن آن سوی سیم‌های خاردار حرکت می‌کنند. کوه‌های دوردست، شفاف و نزدیک شده‌اند. موج رادیو را می‌چرخانم. زنی با صدای زیر اپرا می‌خواند. رادیو را بالاتر می‌آورم و صدا واضح‌تر می‌شود. دوسـت دارم صـدایش را بـلند کنم. انگار صدای زن، باد را آرام‌تر می‌کند.
در آن سوی سیم‌های خاردار، قله‌های رشته کوه در خط روشن افق شفاف و برجسته‌اند. قسمتی از یک کوه در آسمان شبیه سر اسب بود. اما اگر می‌توانستم تمام طول رشته کوه را از این سر تا آن سر افق یک جا ببینم، بیشتر شبیه زنی‌ست که رو به آسمان دراز کشیده است. به پشت دراز کشیده و از برآمدگی پیشانیش تا نوک انگشتان پا در افق امتداد یافته. روغن درون کوره می‌سوزد و دود آن از بالای سیم‌های خاردار به سوی زن می‌رود. آنتن را بیرون می‌کشم و از پشت سیم‌ها، نوک آن را به سمت صورت زن می‌گیرم. تمام صدا‌ها از آن طرف قله‌های کوه می‌آیند. صدای زیر آواز زن شفاف‌تر می‌شود. آهنگ اپرا عوض شده است. مردی زیر پنجره‌ای با باغچه‌ی رزهای سرخ زانو زده و زن روی ایوانی با نرده‌های چوبی آواز می‌خواند. زیر چشم‌هایم یخ کرده. مثل وقتی در خواب گریه می‌کنم و متکا سرد می‌شود. زیر پلک‌هایم دست می‌کشم. خشک است. بادی که از سمت تپه می‌آید، صورتم را سرد کرده.
رادیو را بالا می‌گیرم و نوک آنتن را از دهانش به سوی سینه پایین می‌آورم. موجش را می‌چرخانم. گزارشی از مسابقه‌ی اسکی‌ست. اسکی‌باز از فراز تپه سرازیر می‌شود و هیاهوی مردم اوج می‌گیرد. از قُله‌ها فرو می‌آیم و در طول اندام کوه پایین می‌روم. موزیک جاز است. مردی با لباس مشکی میان نورهای سرخ دسته‌ی گیتار الکترونیک را پایین می‌کشد. پایین‌تر می‌روم. کنسرت کلاسیک است. آرشه روی سیم آخر می‌لغزد و ویولون جیغ می‌کشد. انگار گربه‌ای زیر ماشین رفته. حالا ویولون‌سل‌ها هم‌نوایی می‌کنند. پایین‌تر می‌روم. روی زانوهایش هستم. کسی درباره‌ی شیوه‌ی درست کردن گل‌های مصنوعی حرف می‌زند.
مه رقیقی پایین آمده و برف دوباره می‌بارد. در انتهای دودکش کوره، از انعکاس آتش درون آن، هاله‌ای نارنجی می‌لرزد. دانه‌های برف وقتی به هاله می‌رسند، سرخ می‌شوند. روغن توی دیگ کوره می‌جوشد. انگار از سمت کانکس صدایی می‌آید. رادیو را خاموش می‌کنم. استوار هر روز صبح می‌گوید، اینجا جای مهمی ست. اگر رادیو را ببیند آن را می‌گیرد. بدون رادیو شب‌ها فقط با تفنگ بازی می‌کنم. لوله‌اش را توی دهانم می‌گذارم و با ماشه‌اش بازی می‌کنم. شعله‌پوش آن طعم گسی دارد. سربازی هم که من به جایش آمده‌ام همین طعم را احساس کرده است. می‌گویند تا یک هفته کسی جسدش را تحویل نمی‌گرفته. قبل از اینکه ماشه را بکشد کلاهخود را از سرش برداشته. شاید می‌خواسته سوراخ نشود. اولین کسی که جیب‌هایش را بعد از شلیک گلوله گشته، استوار بوده. هیچ نوشته‌ای توی جیب‌هایش پیدا نکرده است. فقط فندک و یک پاکت سیگار، یک برگه‌ی مرخصی کهنه و عکس دختری با پیراهن نارنجی که به درخت تکیه داده بوده است. حتما استوار تا یک هفته بعد عکس را پیش خود نگه داشته است .
دیگر از سمت کانکس صدایی نمی‌آید. شاید باز هم صدای باد می‌آید. دوباره رادیو را روشن می‌کنم. این بار از صخره‌ای که نوک پای زن خوابیده است، شروع می‌کنم و بالا می‌آیم. باد آرام‌تر شده و فقط صدای امواج رادیوست که از میان موسیقی‌ها می‌آید. بـه قله‌های سینه که نزدیک می‌شوم، صدا ضعیف و محـو می‌شود. باتری‌ها‌ی رادیو دوباره خالی شده‌اند. آن‌ها را در می‌آورم و توی مشتم گرم می‌کنم. باید گرم‌تر شوند. دست‌هایم آن‌ها را به طرف کوره می‌گیرند. نوری که از شکاف‌های آتشگاه کوره بیرون می‌زند، روی ساق‌هایم و برف‌های دور آن می‌لرزد. باتری‌ها داغ شده‌اند. حالا برای جریان یافتن انرژی ضعیف درون آن‌ها باید کمی محل اتصال‌شان خیس شود. زبانم را به برجستگی نوک آن‌ها می‌مالم. تندی آن مزه‌ی خون می‌دهد. برجستگی‌اش سفت و گرم است. حالا باز هم باد می‌وزد و قله‌های زن در افق، برجسته و نزدیک‌اند.
صدای زنی که اپرا می‌خواند یکبار دیگر واضح و بلند است. ته جیبم، میان انجیر‌های کهنه که بوی توتون گرفته‌اند و عکس‌هایی با گوشه‌های ساییده، سیگار دیگری پیدا می‌کنم. ساعت سه‌ی صبح است. هوا سردتر شده. برف‌ها روی شانه‌هایم آب می‌شوند و به پوستم نم می‌زند .گاهی هم از لبه‌ی کلاهخود قطره‌ای می‌چکد. آتش کوره دارد کم کم خاموش می‌شود. باید مخزنش را پر کنم. صدای خواننده‌ی اپرا دوباره محو می‌شود. باتری‌ها دیگر خالی شده‌اند. شاید هفته‌ی دیگر بتوانم دو باتری تازه پیدا کنم. زیر پلک‌هایم باز هم سرد است. دود سیگار را میان دانه‌های برف که روی صورتم می‌افتند، بیرون می‌دهم. دودی که از دهان من بیرون می‌آید کم‌رنگ‌تر از دود کوره است. پنجره‌ی کانکسِ استوار هنوز خاموش است. باید رادیو را پنهان کنم و رویش برف بریزم. استوار نباید پیدایش کند. از بالای تپه، کُره‌ی یخی، نفت را توی لوله‌ها تلمبه می‌کند. لوله‌ها جایی از میان قله‌ی سینه‌ی زن می‌گذرند و به آن طرف دنیا می‌روند. اگر خوب گوش کنم شاید صدای توی لوله‌ها را بشنوم. نفت دارد توی لوله‌ها حرکت می‌کند. ابر‌ها از بالای توپ سفید می‌گذرند. در سمت دیگر افق پاره ابری بالا‌ی دهان زن معلق است و آرام در آسمان پخش می‌شود. انگار در این سرما نفسش بخار می‌کند. شاید بعد از این پست خوابم ببرد .