Sunday, April 13, 2008

اژدهاکشان


یوسف علیخانی


این مهم نیست که زرشکی‌‌ها سوار گاوهاشان نگاه کرده باشند به جنگ حضرتقلی با اژدهایی که کوه‌‌ها را خط انداخته بود تا برسد میلک. این هم مهم نیست که حالا سنگ شده‌اند و هر کسی وقتی از گردنه‌ی نرسیده به زرشک، رد می‌شود می‌تواند ببیند سنگ‌‌هایی روی کوه دست چپ مانده و کوه دست راست خون‌آلوده‌ی اژدهایی است که حضرتقلی کشته. این هم قبول که اژدها از توی دره ضربه خورده و تا برسد به قله، خط انداخته و مارپیچ کشیده شده است به آن بالا.
این مهم است که جایی مانده است که وقتی سیمرغ ِ میلکی‌‌ها، از سربالایی، سرپایینی زرشک بالا می‌رود یکی می‌تواند توضیح بدهد که اینجا، همان جایی بوده که این داستان، اتفاق افتاده است.
حضرتقلی وقتی فهمیده اژدها قصد میلک کرده و دارد می‌تازد به آنجا که با خاک یکسانش بکند، سوار قاطرش شده و یک راست از قزوین کوبیده و از باراجین رفته و نرسیده به زرشک، از جلوش درآمده. اژدها وقتی دیده حضرتقلی، شمشیرش را برق انداخته و روی سرش تکان می‌دهد، کمی عقب نشسته و سعی کرده کوه را پایین بیاید تا دور بزند و از یک طرف دیگر برود بالا تا برسد به گدوک و بعد از گردنه فلار ببیند که میلک، آن طرف شاه رود، نشسته توی ایوان کوهستان، اما حضرتقلی آمده توی دره و اینجا جنگ‌شان شروع شد.
حضرتقلی از قاطر پایین نیامده که اگر آمده بود هیچ وقت نمی‌توانسته حریفش بشود که فقط سرش از او سروگردنی بلندتر بوده. شمشیرش را بالا برده و چرخانده و اولین ضربه را روی هوای بالای سرش پایین آورده. اژدها سر بالا آورده و دید که نه، حضرتقلی، آدمی معمولی نیست و دست بر نمی‌دارد. با دمش محکم به کفل ِ قاطرش زده. قاطر جفتک زده و به جلو پرتاب شده. حضرتقلی افسار را محکم گرفته و برگشته. با سه ضربه، اژدها را سه تکه کرده. دمش مانده توی رودخانه. کمر به پایینش از وسط کوه گار خورده به ته دره و سرش همچنان بالای کوه مانده.
همه این‌‌ها را زرشکی‌‌ها دیده بودند. این که سنگ شده‌اند دلیلش کمک نکردن‌شان است و این که حضرتقلی دست تنها از پس اژدها برآمد.
اصل ماجرا هم این نیست که حکایتش به امامزاده میلکی‌‌ها برمی گردد که قرار بود سال‌‌های سال بعد، یکی از نواده‌‌های حضرتقلی دربرود از دست حاکم روزگارش و در میلک پناه بگیرد که اگر اژدها می‌رفت و میلک را با خاک یکسان می‌کرد، معلوم است که دیگر امامزاده‌ای آنجا ساخته نمی‌شد که یاد حضرتقلی باقی بماند.
خود حضرتقلی هم معلوم نیست که از زهر اژدها، بعد نبردشان می‌میرد همان جا یا این که خسته می‌شود و سکته می‌کند یا نه خودش می‌میرد که در هر حال وقتی سیمرغ میلکی‌‌ها از کوه نرسیده به زرشک رد می‌شود یکی ماجرا را تعریف می‌کند.
باز هم اصل ماجرا این نیست که حالا حضرتقلی بوده و اژدهایی و زرشکی‌‌ها کمکش نکرده‌اند و خودش یک تنه می‌زند اژدها را می‌کشد، ماجرا اینجاست که کسی هنوز نمی‌داند که این نوری که شب‌‌های سیزده بدر از اژدها کشان بالا می‌رود نور کیست.
میلک هم سرجایش ماند و سال‌‌های سال بعد وقتی اسماعیل از نوادگان حضرتقلی از الموت رد می‌شد سر راهش یک شب توی میلک ماند، شبی که هزارسال شده تا حالا و همچنان معماست که جدی جدی خودش مرد یا اینکه کسی ترساندش یا کسی کشتش که نتواند از میلک رد بشود.
راوی می‌گوید مگر حضرتقلی نرفت به جنگ اژدها تا میلک سرپا بماند تا نواده‌اش همانجا بمیرد و امامزاده‌ای آنجا بسازند؟ می‌گویم درست. گفت، که چی حالا؟
می گوید خب او که می‌دانست می‌رود میلک، یعنی نمی‌توانست جلوی کشته شدن یا نه مردنش را در میلک بگیرد.
می گویم نمی‌دانم والا، این که او می‌دانسته، خب از آدم‌‌های بزرگ چنین توانایی‌‌هایی برمی آید اما در احادیث آمده که بزرگان قادر نیستند جلوی کاری که قرار است انجام شود بگیرند در ثانی مهم حتی این هم نیست که حالا امامزاده در میلک می‌میرد یا می‌کشندش و بعد هم امامزاده‌ای آنجا بنا می‌کنند تا شب‌‌های پنجشنبه جمعه غلغله بشود از زوار دور و نزدیک و هر کدام بره‌ای، میشی، بزی چیزی بیاورند آنجا قربانی کنند و بعد میلک هر هفته گوشت قربانی داشته باشد، مهم این است که شب هر سیزده بدری، نوری از امامزاده میلک در می‌آید و می‌رود بالا و با نوری که از اژدها کشان آمده بالا یکی می‌شوند.
راوی می‌گوید که این‌‌ها همه درست، تمام میلکی‌‌ها هم این را دیده‌اند اما مساله این است که این هم مهم نیست.
می گویم دیگر پس مهم چیست.
می گوید که این دو نور که با هم یکی شدند می‌روند پیش امامزاده شارشید.
زن و دخترهایی که شب سیزده بدر، وقت طوفان و کولاک رفته بوده‌اند تا وقتی آسمان غرمبه آمد قارچ جمع بکنند راه را گم می‌کنند و ناچار می‌شوند از تنها کوه نزدیکشان بالا بروند تا باران که سیل شده بود در امان بمانند. می‌روند زیر سقف امامزاده شارشید، گروه می‌شوند. می‌بینند که نور اژدها کشان و امامزاده میلک یکی شدند بالای کوهستان الموت و بعد آمدند و رفتند توی گنبد شارشید.
می گویم این هم حتی به نظر من چیز مهمی نیست که باید دید این دو تا نور چه وقتی برمی گردند سرجای‌شان.
راوی دیگر روایت نمی‌کند.
من هم چیزی نمی‌دانم.
میلکی‌‌ها هم هیچ وقت ندیده‌اند که نورها کی برمی گردند سرجایشان اما همیشه و هر سال وقتی سیزده بدر می‌شود می‌نشینند روی پیش بام خانه‌شان تا ببینند حضرتقلی و امامزاده با هم می‌روند شارشید.


تیر 83