Monday, January 14, 2008

رخوت خوش‌بو


پونه ابدالی


علی نشسته بود روی صندلی، قوطی آبجوی اش را میان پاهایش گذاشته بود و سیگار می‌کشید. چراغ قوه را روی صورت صبا گرفته بود و آن را یکی در میان روشن و خاموش می‌کرد.
صبا کنار در، روبه روی علی، نشسته بود روی زمین.هسته های آلبالو را تف می‌کرد جلوی پای علی. هرازگاهی از لای در به ته سالن تاریک، به اتاق روبه رویی ، نگاهی می‌انداخت و برمی گشت رو به علی. علی جابه جا شد، نور را چرخاند روی پاهای سفید صبا که از زیر دامنش بیرون زده بود. خاموشش کرد.
صبا پرسید:
- امشب زری می‌آد؟
برگشته بود و از لای در بیرون را نگاه می‌کرد. علی سیگارش را توی پوست سیبی که روی میز افتاده بود خاموش کرد و گفت:
« آره! همه اینجان به خاطر اون»
صبا صدای قوطی را شنید که میان دست های علی له شد. پرت شد گوشه‌ی اتاق، کنار سطل. بی هوا گفت:
«چند ساعته برقا رفته؟»
سایه‌ی علی، بلند و چهارشانه، نزدیکش شد. نشست کنارش. صبا گرمای بازوی علی را کنار بدنش حس کرد. علی گفت:
« امشب همه هستن. آقای دکتر هم می‌آد. اون تنبک زنه هم هست. چی بود اسمش؟ پیوند.»
کنار صبا جابه جا شد. زانوهایش را توی بغلش جمع کرد.سرش را تکیه داد به دیوار. پوست نازک کنار انگشتش را با ناخن می‌خراشید. صبا ساکت بود.علی گفت:
« حالا چرا اینقدر اخم کردی؟»
گوش می‌داد صبا.صدای غلتیدن تاس روی تخته نرد، صدای چیدن مهره ها و شاخ و شانه کشیدن مردان برای هم. صبا در را کیپ کرد. علی گفت:
« امشب موهات خیلی قشنگ شده.»
صبا نگاهش کرد، برق چشمهای عسلی علی را یک لحظه در تاریکی دید.گفت:
« خوبه! همه هستن امشب. از مامانت خبر داری؟»
علی خندید. کناره‌ی انگشت شستش را با دندان می‌جوید. گفت:
« آره. امروز صبح زنگ زد. گفت خوش باشین. خودش خوشه.ما هم باید باشیم.»
صبا گفت:
« می‌دونه زری هم هست؟»
علی شانه هایش را بالا انداخت:
« اگر هم می‌دونست به روی خودش نیاورد»
علی ایستاد و در را باز کرد. صبا نگاهش کرد. باز چراغ قوه را توی چشم هایش روشن کرد. صبا دستش را پس زد.علی گفت:
« ودکا یا ویسکی؟»
« هیچ کدوم . فردا کلاس دارم»
« ول کن باباکّشتی مارو. امشب اینجایین تا صبح»
« چطور؟»
علی بدون آنکه جواب بدهد از اتاق بیرون رفت.
صبا صدای ضربه های مداومی را که به در می‌خوردند، شنید.تق تق پاشنه‌ی کفش ها.بوی عطری شیرین و سنگین. صدای خنده ای که دل صبا را لرزاند. علی با دولیوان توی هال ایستاده بود.
صبا به نور کمرنگی که از اتاق انتهای سالن بیرون می‌زد نگاه می‌کرد و به صداها گوش می‌داد.
به مادرش فکر کرد، حالا چه می‌کرد؟ خواب بود یا بیدار؟ به ساعتش نگاهی انداخت. حتما الان آن جا باید صبح باشد. چرا دلش نمی‌خواست از این شب نشینی ها چیزی به مادرش بگوید؟ نمی‌دانست.
علی کنار در آمد. لیوان ها را دستش داد ،نگاهش نکرد، برگشت، دست در جیب رو به اتاق انتهای سالن می‌رفت.
بست اول را حتما آقای دکتر می‌چسباند، علی این طور می‌گفت. همیشه همین طور بود. آقای دکتر ساقی بود. با کت و شلوار می‌آمد، پیژامه اش را زیر شلوارش می‌پوشید. می‌نشست بالای اتاق، بست می‌چسباند.
علی اینها را می‌گفت. صبا نمی‌خواست ببیند. علی موبه مو تعریف می‌کرد.انگار خودش ساقی بود. صبا فقط بو می‌کشید، سنگین و تلخ. سرش گیج می‌رفت.
زری را اولین بار در خانه‌ی آقای دکتر دیده بود. بچه بودند.علی زیر میز نهارخوری می‌رفت و زیر دامن خانم ها را نگاه می‌کرد که زری مچش را گرفته بود. صبا خندیده بود.
از موهای زری خوشش می‌آمد، مشکی مثل شبق. بلند و پر روی بازوهای لختش می‌ریخت. دامن کوتاه می‌پوشید. با صبا می‌رقصید. صبا رقصیدنش را دوست داشت. شب هایی که از ترس صدای موشک و بمب همگی مجبور بودند توی زیرزمین خانه دور هم بنشینند و شمع روشن کنند و به رادیو های کوچکشان گوش بچسبانند، زری برایشان شعر می‌خواند: تو که ماه بلند آسمونی...
از همان موقع ها بود که پدرش زری را بیشتر نگاه می‌کرد، از همان موقع ها بود که زری بیشتر کنار دست پدرش می‌نشست، بیشتر می‌خندید.
روی میز دست کشید، پاکت سیگار علی را پیدا کرد، یک نخ بیرون کشید، روشنش کرد. به نور نارنجی و آبی نوک سیگار نگاهی کرد، لیوانش را برداشت، نشست جای علی. لیوان را بالا آورد و تکان داد، نور چراغ قوه یخ ها را روشن کرد. علی گفت:
« به سلامتی ملکه‌ی خودم، ملکه‌ی صبا»
صبا خندید. لیوان را بالا برد و سرش را تکان داد و باز خندید. علی در را باز گذاشت. سالن خالی بود. صبا پرسید:
« زری چی پوشیده؟»
« شلوار تنگ با بلوز یقه باز»
« خوبه. دیگه دامن کوتاه نمی‌پوشه»
صبا لیوان را سرکشید، چشمهایش اشک افتاد. به علی نگاه کرد که روی میز نشسته بود و با چراغ قوه ور می‌رفت. علی گفت:
« امشب نشسته کنار دست بابات، آخه امشب بابات ساقیه»
صبا دستهایش را دور بازوهایش حلقه کرد. علی لیوانش را روی زانویش گذاشته بود ونور چراغ قوه را روی سقف می‌گرداند. صبا پیشانیش را گذاشت لبه‌ی میز.
توی سالن خانه می‌دویدند. زیر پارچه های سفیدی که روی مبلها کشیده بودند قایم می‌شدند. وقتی همه لم می‌دادند به مخده ها و چای و نبات می‌خوردند، پیوند سر می‌رسید، تنبکش را ازتوی جعبه اش در می‌آورد. شش و هشت می‌زد. مادرش آواز می‌خواند، زری هم می‌خواند، پشت بند صدای مادرش، زیر و نازک. هرچه کرد یادش نیامد چه می‌خواندند. علی نگاهش به سقف بود. گفت:
« می‌گن حامله است.»
صبا گفت:
« خب؟ کی اهمیت می‌ده؟»
علی من و من کنان گفت:
« بقیه می‌گن، می‌گن خونه‌ی شما زیاد می‌آد»
صبا بلند گفت:
« شوهر داره نمی‌بینی؟»
علی پوزخند زد:
« هه! شوهرش؟ اون که ...»
گفت:
« بابات خیلی خوش اشتهاس»
صبا زیر لبی گفت:
« خفه شو!»
آمد و روبه روی علی نشست.علی نگاهش نکرد. چراغ قوه را از دستش گرفت و گوشه‌ی اتاق انداخت. علی ساکت ماند. صدای تنبک پیوند بلند شده بود، حالا پدر علی بود که می‌خواند: از برت دامن کشان...
« برو خودت ببین. فقط یه قدم فاصله است.»
صبا سرش را گذاشت روی زانوی علی.
زری کنار پدرش نشسته بود، لم داده به همان بالشی که پدرش لم می‌داد. لاک قرمز داشت. انبر کوچک نقره‌ای را دستش گرفته بود و با خاکستر منقل ور می‌رفت.
گرمای نفس‌های علی را روی گردنش حس کرد. سرش را بالا آورد. علی گفت:
« بابام گفت که بابات می‌خواد بفرستت بری پیش مامانت»
صبا نگاهش کرد.
« چرا چیزی به من نگفتی؟»
صبا گفت:
« حرفه . حرف‌های پا منقلی»
علی تند گفت:
« می‌خوای بری که چی؟ که فرار کنی؟ که زری را نبینی؟ کثافت‌کاری‌های بابات را...»
صبا زیر لبی گفت:
« بسه دیگه»
علی سیگاری روشن کرد و رفت کنار پنجره. صبا صدایش کرد. علی خندید. از همان خنده‌هایی که صبا دوست نداشت. کوتاه و پرصدا.
صبا دراز کشید روی زمین. سرش گیج می‌رفت. مادرش می‌خندید. چرا هیچ وقت چیزی نمی‌گفت؟ چرا زری را از خانه‌اشان بیرون نمی‌کرد؟ به سقف نگاه کرد. چیزی معلوم نبود. انگار یک حفره‌ی سیاه.
با علی نشسته بودند توی اتاق، ماشین‌های کوچکشان را روی حاشیه‌ی پرگل فرش جلو و عقب می‌بردند. علی جای پدرش می‌نشست. روی خاکستر منقل شکل درست می‌کرد. ادای پدرش را در می‌آورد، صبا کنار علی لم می‌داد، بلند بلند می‌خندید.
علی نزدیکش آمد. صدایش می‌کرد. صدایش دور بود. بوی سیگار می‌داد. بوی تریاک. بوی ادکلن‌های مردانه.



آبان 1384