(این داستان به عنوان برندهی دوم جشنوارهی داستانهای ایرانی، مشهد، برگزیده شده است)
نسیبه فضلاللهی
دیشب، دوباره بچه توی اتاق خودش نخوابید. پهلوی زن دراز کشید و مثل همیشه لگد نزد. صبح، شیر نداشتند. زن پرسید: «چی بخوریم؟»
بچه گفت: «من با سوزی خوردم.» زن هم رفت توی تراس، صندلی گذاشت و همان جا نشست. خواست سیگار بکشد که بچه نشست دم در تراس. گفت: «سوزی نیست.» زن به بچه نگاه نکرد. گردنش را خاراند و خمیازه کشید. گفت: «حتما هست. تو اتاق نخوابیده؟»
بچه گفت: «نیست. دیشب هم نبود.» زن سوتی زد و سیگارش را روی تشک داغ صندلی گذاشت. بیحال پا شد و توی هال رفت. دمپاییهای توی هال را نپوشید و دنبال سوزی گشت. پرسید: « کجا انداختیاش؟» بعد در حمام و پاسیو را باز کرد و زیر مبلها سرک کشید. گنجهایی که از هفتههای پیش، ناگهانی غیب شده بودند با قبراقی زیر مبلها افتاده بودند و منتظر بودند. یک عنکبوت مرده با دست و پاهای بلند، کنار جوراب پاریزینی افتاده بود که حتما سوراخ بود یا روی سوراخهایش پر از لاکهای رنگی بود. دوباره پرسید: «خب کجا انداختیاش؟» اما بچه جواب نداد، زن برگشت ببیند دوباره بچه چش شده که جواب نمیدهد، که یکدفعه عنکبوت تکانی خورد. ترسید و سرش را محکم به پایه کهنهی مبل زد. باد از لایِ بازِ درِ تراس، مردههای زیر مبل را تکان داد و زن هیچ کدامشان را ندید. از زیر مبل آرام آرام بیرون آمد و بچه را پشت سرش ندید. صدا زد: «پس کجایی؟» صدایی از بچه درنیامد. زن هم انگشتهایش را یکی یکی شکست و روی مبل نشست. هال پُر و شلخته بود. فکری شد بلند شود آب بخورد بلکه یواش یواش از رخوت دنیا بالا کشیده بشود که یکی در زد. رفت دم در. چشمی در تاریک بود. کسی که از بامزگی تا نداشت انگشتش را به سوراخ چشمی چسبانده بود و حتما هم میخندید. در را باز کرد و حوری پرید داخل. گفت: «دِ بجنب.» رفت نشست کف هال. زن گفت: «سال نو مبارک» و در را بست. حوری گفت: «غذا نمیخورم. بگیر بشین یک ساعت دیگه هم میرم.» زن نشست، پرسید: «مگه ساعت چنده؟»
حوری گفت: «ظهره.» زن کرکر خندید، گفت: «ما را بگو که تازه میخواستیم صبحونه بخوریم!»
حوری گفت: «یک ساعت بخر صبح به صبح به این بچه غذا بده خودتم تا شب کپه کن.» زن به شستاش نگاه کرد که نصف ناخناش لب پر شده بود، گفت: «کپهی کجا؟ کلی کار دارم.»
حوری گفت: «تو همیشه کار داری.» زن، شکستگی ناخنش را جوید و صافش کرد، پرسید: «یعنی ندارم؟»
حوری گفت: «توهمش رو داری. وگرنه کار نداری.» زن هم چیزی نگفت. فقط انگشتهایش را به هم قلاب کرد و چشمهایش را بست. هر چه فکر کرد یادش نیامد کی بهش گفته بود روی دررفتگیهای جوراب باید لاک بمالد. حوری گفت: «بچه کجاس؟»
زن گفت: «سوزی گم شده.» بعد یکدفعه یک عنکبوت مرده یادش آمد که دست و پاهایش را بالا گرفته بود و کنار یک جوراب شیشهای مرده بود. حوری گفت: «سوزی دیگه کیه؟»
زن گفت: «ولش کن.» بلند شد توی آشپزخانه رفت و نفسی کشید. فکر کرد همیشه کسی بالای سر حوری چهارزانو نشسته و از بالا نخهای پوسیدهی دست و پایش را تکان میدهد. پرسید: «چیزی میخوری؟»
حوری گفت: «آب.»
زن در یخچال را باز کرد، نور زرد یخچال به صورتش تابید. از صبح، صورتش را نشسته بود. همهی اکلیلها تو موهایش رفته بود و فقط یکی از پلکهایش سایه داشت. از پشت بستهی یخزدهی قارچها یک شیشهی کوچک بیرون آورد. G بزرگِ کاغذِ نقرهای شیشه به بازوی چاق «قارچ سینا» چسبیده بود و برای همیشه همان جا میماند. زن گفت: «غیر آب چی؟» شنید بچه توی هال دوید و داد زد: «خرگوشه خوابه.»
حوری گفت: «چی شد؟» زن ناخن شکستهاش را مکید و شیشه را تکان داد، گفت: «خرگوشه خوابه.»
حوری گفت: «خرگوش چیه؟» زن به دیوار هال نگاه کرد، پرسید: «بریزم؟»
حوری گفت: «دیونهخونهاس به خدا.» زن هم توی لیوانها یخ انداخت و پُرشان کرد. حوری گفت: «بریم توی تراس؟»
زن پرسید: «اینجا نخوریم؟»
حوری گفت: «نه. اینجا جائه؟ حداقل بریم توی تراس.» توی تراس باد میآمد. زن صندلی را هل داد. سیگار از روی تشک صندلی لیز خورد و افتاد. حوری گفت: «چه بادی» و لیواناش را تکان داد. یخها به دیوارهی پُر لَک لیوان میخوردند و آب میشدند. زن پرسید: «بریزم؟»
حوری گفت: «عجله داری؟ یه کم صبر کن.» زن طوری که هیچ کس نشنود اما حوری بشنود، پرسید: «خبریه؟» حوری به بیابان روبروش خیره شد که از هیچ طرف به جایی محدود نبود، اما بیخبریش مثل سدی بود که فقط یک لحظه تا ترکیدن مهلت داشت. گفت: «خبر نی نی!»
زن خندید، گفت: «جدی؟»
حوری گفت: «جدی!»
زن شنگول شد، گفت: «پس میریزم.» باد، یخ لیوانها را تکان داد. شیشهی لیوانها جرینگی کرد و باد از نا افتاد. بچه توی هال ایستاده بود و عروسکاش را به دیوار میزد. زن گفت: «این سوزیه.»
حوری برگشت و بچه را دید. گفت: «بذارم بمونه؟»
زن گفت: «دوست داری بذار بمونه.» حوری گوشش را به دیوارهی سرد لیوان گذاشت، گفت: «سخت نیست؟»
زن گفت: «شاشیدن هم سخته.»
حوری گفت: «پس نمیخوام.»
زن گفت: «مجبوری.» پاهایش را دراز کرد و گردنش را روی قلاب دستهایش گذاشت، گفت: «آخرش که چی؟ آخرش که میخوای.»
حوری گفت: «نه. آخرش هم نمیخوام.»
زن گفت: «فکر میکنی. ساده دلی.»
حوری گفت: «نیستم. دوسش دارم اما نمیخوام.» زن شانهاش را بالا انداخت، گفت: «تو که فکراتو کردی. از من چرا میپرسی؟»
حوری با انگشتهای پاش به کپل زن زد، گفت: «فکر کجا؟ تازه تو بزرگتری. بچه هم داری.»
زن بلند شد و نشست، گفت: «خر هم بزرگه. نیست؟»
حوری خندید، گفت: «بچه هم داره.» یکدفعه بچه با عروسکش به شیشهی تراس کوبید. زن از بچه پرسید: «می خوای بیای اینجا؟» بچه سرش را تکان داد، گفت: «سوزی جیش کرده.»
حوری گفت: «دوباره چی میگه؟» زن در را باز کرد، گفت: «غذا میخوای؟»
بچه گفت: «سوزی جیش کرده.» زن وا رفت، گفت: «دوباره کجا؟» بچه دست مالید به یک جاییاش. حوری نگاه کرد به بچه، گفت: «تف به گربهی سیاه.» زن اخم کرد. پشتش را به حوری کرد و گفت: «به روش نیار.»
بچه گفت: «سوزی جیش کرده» بعد روی گردی شاش تازه نشست. زن گفت: «نشین. برو تو حمام.»
بچه جیغ زد: «سوزی هم باید بیاد.»
زن گفت: «سوزی هم بیار.» سه تایی رفتند حمام. حوری پرسید: «چائی بذارم؟» زن از حمام داد زد: «بذار.» چایی دم کشید و از حمام برگشتند. سوزی کف خیس حمام افتاده بود و آب آرام آرام اسفنج شکمش را پر میکرد. حوری گفت: «فنجونا کجاس؟» زن از اتاق سرک کشید، گفت: «یخچال کجاس؟»
حوری گفت: «خب خب.»
زن آرام گفت: «سمت چپاش.» بچه را روی غاز پادری نشاند و یک شورت سفید از زیر بالش بیرون آورد. حوری گفت: «دیدم.» بچه به زن نگاه کرد. دستاش را گذاشت یک جایی و فشار داد. زن گفت: «برا آتی نریز.» دست آتی را هم برداشت. آتی پرسید: «چیو؟» زن پای آتی را از پاچهی شورت درآورد وگفت: «چائی.» آتی لگد زد، گفت: «منم میخوام.»
حوری گفت: «بابا تکلیف ما رو معلوم کنین.» زن انگشتاش را رو به چشم آتی گرفت. هاری از آتی رفت و لب برچید. زن گفت: «خب بریز.»
حوری گفت: «بیاین تو آشپزخونه.»
زن گفت: «هال که بهتره.»
حوری نق زد: «کجاش بهتره؟ پای سگ توش میشکنه. مونده عن و گهتونم اینجا بریزین.»
آتی پرسید: «گه دیگه چیه؟»
زن نشست. سرش را پایین انداخت، گفت: «حرف بده.» بعد به حوری گفت: «بفرما.»
حوری گفت: «خوردنیه.» آتی به حوری نگاه کرد، پرسید: «تو هم خوردی؟»
حوری گفت: «زیاد. همه میخورن.»
بچه گفت: «من که نخوردم.»
زن فنجان چاییاش را برداشت و فوتش کرد، گفت: «نمیخوری هم.»
حوری به آتی گفت: «ساعت داری؟» آتی شانههایش را بالا انداخت و خندید. حوری هم بازوی لخت آتی را گرفت و گاز زد. بعد با خودکار دو طرف دایرهی گاز، دو تا خط باریک کشید و آنها را بهم وصل کرد. داخل دایره هم، دو تا عقربهی هم اندازه کشید. آتی چاییاش را خورد اما حوصلهاش قد نداد و رفت. حوری گفت: «اینا رو بلند کردی؟» فنجاناش را بالا گرفت و تکانش داد. زن گفت: «خریدم.»
حوری گفت: «خودتی! اینا سرویس هتله.»
زن گفت: «هتل بابات!»
حوری پاهایش را دراز کرد و انگشتهایش را چرخاند، گفت: «جدی میگم.»
زن گفت: «پول بالاش دادم.» حوری نیمخیز شد و اکلیل روی بینی زن را برداشت، گفت: «از بس خری. میرفتی هتل انقلاب، کاپوچینو میخوردی بعدش هم فنجوناش رو میذاشتی تو کیفات.»
زن گفت: اینبار که تو رفتی، بخور. بعد هم فنجوناش رو بذار تو کیفات.» آن وقت آتی دوباره توی آشپزخانه دوید. گفت: «حوری، خرگوشه خوابه.»
حوری تشر زد: «بشین چائیت رو بخور.»
آتی گفت: «سوزی هم میخواد.»
حوری گفت: «دهن ما رو...»
زن گفت: «بیادب.» برگشت رو به آتی، پرسید: «ماهیات کجاس؟»
آتی گفت: «خوابیده.»
زن گفت: «نبر تو اتاق. نگفتم نبر اون جا؟»
آتی که رفت، حوری خندید. گفت: «همه تون شاهکارین.»
زن روی کاشیهای کف آشپزخانه خوابید، گفت: «نینی رو نگفتی.»
حوری گفت: «نینی چیه؟» شکماش را هم خاراند. نور از گوشهی پنجرهی آشپزخانه، روی مگس کوچکی میتابید که در نور روز، روی در کابینت خوابیده بود و پاهایش را از پشت بهم میمالید. زن نوک انگشتاش را خیس کرد و دانههای شکر را از پای یخچال جمع کرد و مکید. حوری پرسید: «تلویزیون کجاس؟»
زن گفت: «فروختیم.»
حوری گفت: «به سلامتی. روزنامه هم که نمیخری.» زن به تیرهای سقف نگاه کرد، گفت: «مگه خبریه؟»
حوری گفت: «نه چندان.»
زن چشمهایش را بست، گفت: «چه بهتر.»
حوری گفت: «ساده دلی.»
زن از جا پرید، پرسید: «من و سادهدلی؟»
حوری گفت: «عوض اون موقع که مثل انترا برنگردی به من بگی سادهدلی.»
زن تیر شد تا بگوید: «چقدر خری.» اما عوضش گفت: «هنوز بچهای.»
حوری گفت: «چه بهتر.»
آتی از اتاق داد زد: «بیارم؟»
حوری گفت: «چیو؟»
آتی گفت: «ماهیو؟»
زن گفت: «بیار.» بعد آتی آرام آرام از اتاق در آمد. حباب کوچکی دستاش بود که تا گردن پر از آب بود. ماهی زردی ته حباب دراز کشیده بود. حوری گفت: «نیوفتی!»
آتی گفت: «من بزرگام.» اما دوباره یواش آمد. زن گفت: «بذار اینجا.» حوری توی حباب سرک کشید، گفت: «اِ این که مرده.» زن هم نگاه کرد. آتی یواش گفت: «نمرده. خوابیده.»
حوری گفت: «مرده عزیزم.» انگشتاش را توی آب برد و تکان داد. آتی به زن نگاه کرد، پرسید: «مرده؟»
زن گفت: «نه. خوابیده.»
حوری گفت: «مسخره، خوابیده یعنی چی؟ همیشه حقیقت رو به بچه بگو.»
زن گفت: «یعنی کوری نمیبینی خوابیده؟» حوری بلند شد، فنجانش را روی سینک چرب آشپزخانه گذاشت و به اتاق رفت. آتی روی زمین نشسته بود. سوزی خیس را از حمام آورده بود و به لبش ماتیک میمالید. حوری گفت: «برات ماهی بخرم؟»
آتی گفت: «خودم دارم.» حوری نشست. آرام گفت: «اون که مرده.» آتی سرش را بالا انداخت گفت: «نچ، خوابیده.»
زن داد زد: «گوشی.» حوری جلد توی آشپز خانه آمد، پرسید: «کیفم کجاس؟» زن با سر گفت هال. تا به کیف رسید صدای زنگ قطع شد. گوشیاش را در آورد و لبخند زد. گفت: «شازده بود.» آتی از توی اتاق داد زد: «منام حرف میزنم.»
زن گفت: «دیگه قطع شده!» حوری آمد داخل آشپزخانه. جست زد و روی سنگ اُپن نشست. گفت: «پس کی تلفن میخرین؟»
زن گفت: «مگه قراره بخریم؟»
حوری گفت: «نع. تلویزیونو که میفروشین. تلفن هم نمیخرین. عدل هم اومدین وسط صحرا خونه خریدین. دلتون هم حتما خوشه؟»
زن خندید، گفت: «پس چی.»
حوری گفت: «مرض.»
آتی داد زد: «مرض حرف بده؟»
حوری گفت: «نه یعنی مریضی مثل تب.»
زن پرسید: «می گی چیکار کنیم؟»
حوری سیاهی زیر ناخنهایش را پاک کرد، گفت: «از گفتن من گذشته.»
زن گفت: «پس تمومه.»
آتی توی اتاق به سوزی گفت: «من مامانتم، بچهی بیادب نباش.»
زن گفت: «حالا که خبری نیس.»
حوری گفت: «بیخبری هم لابد خوش خبریه؟» زن دستش را توی موهایش فرو برد و به اکلیلهای رو دستش فوت کرد، گفت: «که هست. مثل ماهیه که خوابه.» یکهو حوری خندید. با دست کوبید به زانوهایش. زن پرسید: «شازده کی مییاد؟»
حوری گفت: «بیخبرم.» زن نیمخیز شد، پرسید: «یه چیزی بریزم؟ پیتزا هم داریم.» حوری پرید پائین، گفت: «نع، حتما هم مال دیشبه؟»
زن گفت: «دیشب دیگه چیه؟»
حوری گفت: «دیشب همون جاست که اکلیلهاش رو موهات مونده.»
زن صاف نشست و دیگر به موهایش دست نزد. میتوانست از حوری انتقام بگیرد. یک روز که نقاشی میکرد حوری را روی کاسهی توالت میکشید. باد پردهی پلاستیکی دستشویی را کنار میزد و رانهای پلاسیدهاش پیدا میشدند. حوری گفت: «شاید برم دکتر. لباسم کجاس؟» زن لباسها را آورد، گفت: «پس میخوای بمونه!»
حوری گفت: «نمی دونم. یعنی نیگرش دارم؟» لباسش را گرفت و دکمههایش را بست. زن به لباس حوری زد، گفت: «میل خودته. لباست هم قشنگه.»
حوری لبهایش را لیس زد، گفت: «تو چی میگی؟ همه شو بستم؟»
زن سرش را تکان داد، گفت: «من؟»
حوری گفت: «آره.»
زن گفت: «پس بندازش.»
حوری گفت: «واقعا بندازم؟»
زن گفت: «اگه نندازیش، همیشه دستش رو میذاره دم سوراخ آلیس در سرزمین عجایب»
حوری خندید و زن را ماچ کرد. تو راهپلهها دوباره یاد «آلیس در سرزمین عجایب» افتاد و خندید. زن در خانه را بست و زنجیرش را نینداخت. روی مبل پخش شد. داشت چرت میزد که آتی از اتاقش در آمد. به زن نگاه کرد. حرفی نزد. چیزی نخواست. نگفت گشنهام. آب نخواست. محل نگذاشت. ماهیاش را توی اتاق نبرد. فقط به زن نگاه کرد. به آرامترین نقطه در چشمهای زن نگاه کرد. وقتی خسته شد روی شکم زن خوابید. زن تا صبح گریه کرد. چون کسی که همیشه روی سر حوری چهارزانو مینشست حالا داشت تو حمام خانهشان دوش میگرفت و بلند بلند آواز میخواند.
فروردین هشتاد و پنج