Wednesday, January 2, 2008

پُست ساعت دو

علیرضا محمودی ایرانمهر



توی تاریکی دراز کشیده‌ام و به صدای له شدن برف زیر پوتین‌ها گوش می‌دهم. دارد نزدیک می‌شود. حالا لبه‌ی چادر را پس می‌زند و آسمان را وسط تاریکی می‌بینم. سرخ کمرنگ است.
ـ پاشو، ساعت دو ئه .
ـ دو نشده .
ـ تا حاضر بشی دو شده، پاشو.
ـ با اورکت خوابیدم، برو خودم می‌آم.
کله‌ی کوچکش رنگ‌پریده است. ماه پیش که آمد، کمی سبزه بود، اما به مرور دارد بی‌رنگ می‌شود. مادرش دو ماه پیش مرده. سرش را از چادر بیرون می‌برد. لوله‌ی تفنگ به کلاهخودش می‌خورد و صدای یقلاوی خالی می‌دهد. بوی مربای ترشیده می‌دهد. صدای قدم‌هایش دور می‌شود، اما بوی ترشیدگی باقی مانده است. به ساعتم نگاه می‌کنم. هنوز دو دقیقه مانده. حالا توی تاریکی نشسته‌ام و دست‌هایم دنبال پوتین‌ها می‌گردند. خیس و سرداند. دو هفته است که خشک نمی‌شوند. شاید اگر سعی کرده بودم، می‌توانستم بخوابم. تمام شب به صدای پوتین‌ها روی برف گوش می‌دادم، اما حالا خوابم می‌آید. دوباره دارد نزدیک می‌شود. نیم‌خیز از چادر بیرون می‌روم.
بیرون برف صورتی تازه تپه‌ها را پوشانده. میان برف‌ها صورتش حتا بی‌رنگ‌تر است. شانه‌های اورکتش تا روی سینه، خیس است. فانوسقه را روی اورکت‌ام می‌بندم. بند تفنک را که برای ایستادن روی شانه‌اش تا آخر تنگ کرده، شل می‌کنم. کلاه آهنی را از سرش بر می‌دارد. زیر آن، کلاه اورکت هم روی سرِ کوچکش چسبیده و چروک شده. حالا روی این برف‌های نرم هستم. صدای افتادن لبه‌ی چادر از پشت سرم می‌آید. صدای پای خود را می‌شنوم و می‌فهمم، دارم راه می‌روم. به سیم‌های خاردار نزدیک شده‌ام. اینجا کوره‌ی کوچک آهنی همچنان می‌سوزد. شب‌ها آن را با روغن سیاه پر می‌کنیم و گرم می‌شویم. باد سرد مثل هر شب از کوه‌ها‌ی پشت سر می‌وزد و دود سیاه را به آن طرف سیم‌های خاردار می‌برد، انگار دودش در همه‌ی دنیا پخش می‌شود .
برف تازه روی چادر را پوشانده. به نظرم از توی چادر صدای گریه می‌آید. شاید دوباره عکس مادرش را توی تاریکی از جیبش در آورده. توی جیب‌های گود اورکتم دنبال سیگار می‌گردم. دایره‌ای از برف دور کوره آب شده. حالا نزدیک‌تر شده‌ام. دست‌هایم به طرف کوره دراز شده‌اند و موج گرما را احساس می‌کنند. اینجا زمین زیر پوتین‌هایم گلی و نرم است. زمین به پایم می‌چسبد. سرم را طرف دودکش کوره می‌گیرم و دود سیگار را بیرون می‌دهم. پشت سرم، از بالای تپه، صدای بی‌وقفه‌ی موتورهای تلمبه‌خانه می‌آید. موتورها همیشه کار می‌کنند و نفت سیاه را توی لوله‌ها هل می‌دهند. دو خط موازی لوله، روی کوه‌های رو به رو در نور برف پیداست. شاید اگر خوب گوش کنم، صدای توی لوله‌ها را بشنوم. نفت به آن طرف کوه‌ها می‌رود و جایی می‌سوزد. اینجا دور تا دور تپه چند لایه سیم خاردار کشیده‌اند. مخزن گرد تلمبه‌خانه بالای تپه، مثل توپی سفید است.
سیگار را روی برف‌ها می‌اندازم. اولین سیگار نیمه شب تأثیر ملایمی دارد. پشتم گرم می‌شود. حتما زمانی پشت به کوره چرخیده‌ام و حالا کُره‌ی سفید رو به رویم، آن بالا است. زیر تپه، کانکس استوار است. سربازی که من به جایش آمده‌ام پشت همان کانکس خودش را کشت. لوله‌ی تفنگ را توی دهانش گذاشته و ماشه را کشیده. گلوله از توی مغزش گذشته و خورده به لبه‌ی سقف کانکس. از آن سرباز فقط همین سوراخ کنار سقف باقی مانده. توی جیب‌هایم دنبال سیگار دیگری می‌گردم. ته جیب، انگشتانم عکس‌ها‌ی ترک خورده را لمس می‌کند. دوست ندارم دوباره نگاه‌شان کنم. حالا سیگارم روشن شده است و کنار کپه‌ی کوچک برفی، دورتر از کوره، ایستاده‌ام. برف‌های پای کپه را کنار می‌زنم. برزنت یخ‌زده پیدا می‌شود. آن را کنار می‌کشم. بشکه‌های روغن کنار هم چسبیده‌اند. توی برف زانو می‌زنم و دستم لای بشکه‌ها را می‌گردد. بسته‌ی کوچک و کهنه پیچ‌شده را پیدا می‌کنم. دوباره کنار آتش ایستاده‌ام. دارم پارچه‌ی دور بسته را باز می‌کنم. پنجره‌ی کانکس تاریک است. استوار تا صبح بیدار نمی‌شود. حالا بسته باز شده و رادیو توی دست‌هایم است. روشنش می‌کنم. همهمه‌ی ضعیفی بلند می‌شود. انگار بادی که از سمت تپه می‌آید توی آن می‌پیچد.
بند رادیو را به گردنم می‌اندازم. دست‌هایم آزاد شده و به سمت کوره دراز شده‌اند. صدای آدم میان امواج رادیو می‌آید و می‌رود. باد بیشتر شده. ابرها در آسمان روشن آن سوی سیم‌های خاردار حرکت می‌کنند. کوه‌های دوردست، شفاف و نزدیک شده‌اند. موج رادیو را می‌چرخانم. زنی با صدای زیر اپرا می‌خواند. رادیو را بالاتر می‌آورم و صدا واضح‌تر می‌شود. دوسـت دارم صـدایش را بـلند کنم. انگار صدای زن، باد را آرام‌تر می‌کند.
در آن سوی سیم‌های خاردار، قله‌های رشته کوه در خط روشن افق شفاف و برجسته‌اند. قسمتی از یک کوه در آسمان شبیه سر اسب بود. اما اگر می‌توانستم تمام طول رشته کوه را از این سر تا آن سر افق یک جا ببینم، بیشتر شبیه زنی‌ست که رو به آسمان دراز کشیده است. به پشت دراز کشیده و از برآمدگی پیشانیش تا نوک انگشتان پا در افق امتداد یافته. روغن درون کوره می‌سوزد و دود آن از بالای سیم‌های خاردار به سوی زن می‌رود. آنتن را بیرون می‌کشم و از پشت سیم‌ها، نوک آن را به سمت صورت زن می‌گیرم. تمام صدا‌ها از آن طرف قله‌های کوه می‌آیند. صدای زیر آواز زن شفاف‌تر می‌شود. آهنگ اپرا عوض شده است. مردی زیر پنجره‌ای با باغچه‌ی رزهای سرخ زانو زده و زن روی ایوانی با نرده‌های چوبی آواز می‌خواند. زیر چشم‌هایم یخ کرده. مثل وقتی در خواب گریه می‌کنم و متکا سرد می‌شود. زیر پلک‌هایم دست می‌کشم. خشک است. بادی که از سمت تپه می‌آید، صورتم را سرد کرده.
رادیو را بالا می‌گیرم و نوک آنتن را از دهانش به سوی سینه پایین می‌آورم. موجش را می‌چرخانم. گزارشی از مسابقه‌ی اسکی‌ست. اسکی‌باز از فراز تپه سرازیر می‌شود و هیاهوی مردم اوج می‌گیرد. از قُله‌ها فرو می‌آیم و در طول اندام کوه پایین می‌روم. موزیک جاز است. مردی با لباس مشکی میان نورهای سرخ دسته‌ی گیتار الکترونیک را پایین می‌کشد. پایین‌تر می‌روم. کنسرت کلاسیک است. آرشه روی سیم آخر می‌لغزد و ویولون جیغ می‌کشد. انگار گربه‌ای زیر ماشین رفته. حالا ویولون‌سل‌ها هم‌نوایی می‌کنند. پایین‌تر می‌روم. روی زانوهایش هستم. کسی درباره‌ی شیوه‌ی درست کردن گل‌های مصنوعی حرف می‌زند.
مه رقیقی پایین آمده و برف دوباره می‌بارد. در انتهای دودکش کوره، از انعکاس آتش درون آن، هاله‌ای نارنجی می‌لرزد. دانه‌های برف وقتی به هاله می‌رسند، سرخ می‌شوند. روغن توی دیگ کوره می‌جوشد. انگار از سمت کانکس صدایی می‌آید. رادیو را خاموش می‌کنم. استوار هر روز صبح می‌گوید، اینجا جای مهمی ست. اگر رادیو را ببیند آن را می‌گیرد. بدون رادیو شب‌ها فقط با تفنگ بازی می‌کنم. لوله‌اش را توی دهانم می‌گذارم و با ماشه‌اش بازی می‌کنم. شعله‌پوش آن طعم گسی دارد. سربازی هم که من به جایش آمده‌ام همین طعم را احساس کرده است. می‌گویند تا یک هفته کسی جسدش را تحویل نمی‌گرفته. قبل از اینکه ماشه را بکشد کلاهخود را از سرش برداشته. شاید می‌خواسته سوراخ نشود. اولین کسی که جیب‌هایش را بعد از شلیک گلوله گشته، استوار بوده. هیچ نوشته‌ای توی جیب‌هایش پیدا نکرده است. فقط فندک و یک پاکت سیگار، یک برگه‌ی مرخصی کهنه و عکس دختری با پیراهن نارنجی که به درخت تکیه داده بوده است. حتما استوار تا یک هفته بعد عکس را پیش خود نگه داشته است .
دیگر از سمت کانکس صدایی نمی‌آید. شاید باز هم صدای باد می‌آید. دوباره رادیو را روشن می‌کنم. این بار از صخره‌ای که نوک پای زن خوابیده است، شروع می‌کنم و بالا می‌آیم. باد آرام‌تر شده و فقط صدای امواج رادیوست که از میان موسیقی‌ها می‌آید. بـه قله‌های سینه که نزدیک می‌شوم، صدا ضعیف و محـو می‌شود. باتری‌ها‌ی رادیو دوباره خالی شده‌اند. آن‌ها را در می‌آورم و توی مشتم گرم می‌کنم. باید گرم‌تر شوند. دست‌هایم آن‌ها را به طرف کوره می‌گیرند. نوری که از شکاف‌های آتشگاه کوره بیرون می‌زند، روی ساق‌هایم و برف‌های دور آن می‌لرزد. باتری‌ها داغ شده‌اند. حالا برای جریان یافتن انرژی ضعیف درون آن‌ها باید کمی محل اتصال‌شان خیس شود. زبانم را به برجستگی نوک آن‌ها می‌مالم. تندی آن مزه‌ی خون می‌دهد. برجستگی‌اش سفت و گرم است. حالا باز هم باد می‌وزد و قله‌های زن در افق، برجسته و نزدیک‌اند.
صدای زنی که اپرا می‌خواند یکبار دیگر واضح و بلند است. ته جیبم، میان انجیر‌های کهنه که بوی توتون گرفته‌اند و عکس‌هایی با گوشه‌های ساییده، سیگار دیگری پیدا می‌کنم. ساعت سه‌ی صبح است. هوا سردتر شده. برف‌ها روی شانه‌هایم آب می‌شوند و به پوستم نم می‌زند .گاهی هم از لبه‌ی کلاهخود قطره‌ای می‌چکد. آتش کوره دارد کم کم خاموش می‌شود. باید مخزنش را پر کنم. صدای خواننده‌ی اپرا دوباره محو می‌شود. باتری‌ها دیگر خالی شده‌اند. شاید هفته‌ی دیگر بتوانم دو باتری تازه پیدا کنم. زیر پلک‌هایم باز هم سرد است. دود سیگار را میان دانه‌های برف که روی صورتم می‌افتند، بیرون می‌دهم. دودی که از دهان من بیرون می‌آید کم‌رنگ‌تر از دود کوره است. پنجره‌ی کانکسِ استوار هنوز خاموش است. باید رادیو را پنهان کنم و رویش برف بریزم. استوار نباید پیدایش کند. از بالای تپه، کُره‌ی یخی، نفت را توی لوله‌ها تلمبه می‌کند. لوله‌ها جایی از میان قله‌ی سینه‌ی زن می‌گذرند و به آن طرف دنیا می‌روند. اگر خوب گوش کنم شاید صدای توی لوله‌ها را بشنوم. نفت دارد توی لوله‌ها حرکت می‌کند. ابر‌ها از بالای توپ سفید می‌گذرند. در سمت دیگر افق پاره ابری بالا‌ی دهان زن معلق است و آرام در آسمان پخش می‌شود. انگار در این سرما نفسش بخار می‌کند. شاید بعد از این پست خوابم ببرد .